بنام خدا وند هستی بخش

تابستانها بعد از یکی دوساعت رانندگی کردن به سمت

غرب وقتی به محدوده یکصدو هشتاد کیلو متری ازتهران

می رسی ونگاهی به جانب جنوب رشته کوهای بلند ی

را می بینی که در دامنه آن رودی جاریست که روزگاری

امواج آبهایش بشارت سرسبزی روستارا که از آب ودرخت

وپرنده وصدای زنگوله گله های بز وگوسفند وهی هی

شبانانش را می شنیدی که البته از خیلی دور تر صحبت

نمیکنم عمر صحبت در محدوده چهل پنجاه ساله اخیر

است بله -روستایی سرزنده وآکنده از جریان شورانگیز

حیات آماده بود تا تورا همچون جان شیرین در آغوش

بکشد ومهربانی هایش را صفا وصممیت روستائیان نیک

اندیش اش رابا بوی نان داغ تازه که هر روزه از یکی از

محله هایش تمام روستا را عطرآگین می ساخت وبا

شیرینی انگور باغهایش -با خشکبار هایی که همیشه

مشتی از ان در جیب روستائیان آماده پزیرایی بود..

رویایی نشدیم -چرا این خاطره ها قدمت عمرش به

پنجاه سال هم نمیرسد -آری از مسلم آباد میگویم از

روستایی که اینک در بی مهری ایام به جز اسم زخم

خورده ومجروحش هر روزط بخش عمدهای از هویتش

را از دست میدهد واگر نبود وظیفه ادای دین که به نیا

کان واهل قبورش داریم .یاسین وفاتحه اش جلوتر از اینها

خوانده شده بود ودیگر اسمی هم از آن باقی نمانده بود

اسداله عاقل ملکی

 

+ نوشته شده توسط محمدرضابراتی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 18:7 |
                                      

ای نام تو بهترین سرآغاز*************بی نام تو نامه کی کنم باز

***************************************************

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

                                    دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

******

  آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

                                          آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

 

+ نوشته شده توسط محمدرضابراتی در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 19:3 |